![]() |
![]() |
|
| شعاعی از شعر و ادبیات برونمرز ایران_______________________ از کاغذ های علی رضا طبیب زاده |
|
از "کاف " تا " نون"
هر چه خوشبینانه رخت های چرک را برای فردایی سفید تر می شویم گویی ته دل چیزی به تمام ریش ها می خندد و کوچه در پیچ و واپیچ هفتم به هیچ می ریزد می گذرند روز ها، و انگار از " کاف" تا "نون" راهی نمانده است ! شاید از روشن کردن رادیو ، قبل از صبحانه شلیک خبرهای هیجان زای امروز تا ... بمب افکن های بی خیال و معاشقه ی خون با خاک بعد از صبحانه و یا شاید از خمیازه ای کوتاه تا ایستگاه های بازرسی به زبانی بیگانه، سر "بازار وکیل " از ایرا "ک" تا ایرا "ن" راهی نمانده است. |
|
صدای وز وزِ رادیو و بعد تر نیش خبرهای امروز دوباره شب و بی خوابی مسحور رقص مسخره ی این پاندول عصبی دوباره صبح و چشمان پف کرده که چهار گوشه ی دل ات را لو می دهند و پرتاب نگاهی افسرده به دلقک های باسمه ای ِ این جعبه رنگارنگ گم شدم! کنارحنجره ها ی پاشیده به کاغذ ها لابلای تمام فریاد های قی شده روی بوم ها و رو بروی انگشتان ماسیده به تندیس ها گم شدم! در خشونت گام های سرخ این پیانوی متروک همان جا که امروزها به تندی دیروز می شوند و حالا حالا ها ، حالی ست بس غریب! دیواری از سیم خاردار گوشت ها را از هم می درد و اندوهی به شکل پوزه بند در دست ها تولید مثل می کند روزها سقط می شوند ، یکی...یکی! عنکبوت ها میان تار و بند و تناب شادان ِ حق انتخاب اند و تار های سیاه را با تار های سیاه عوض می کنند گویی اینجا ست، آغاز پوست انداختن |
|
بهارانه (گل و گلایه) کپنهاک 2000/25/7
از اين کرانه ، تا کرانه ی اشتياق و نور چشمان ِ بی قرار تو از بيکران اشک آري، بهار صبور از نهان شب |
|
07-9-12 - داونی - کالیفرنیا - برای سالگشت شما دو نفر (م-م ج-پ)
زمین وار، در ستیغ پازنی چابک با هزار دغدغه ی ریزش و رهایی در مصافی این گونه سترگ دریا وار بر نشیب رفتن نظاره ی در غلتیدن خورشید در دهانه ی تنگ گریه و گلایه در حضیضی این چنین ـ نه خاک به سر کشیده از سببی نه خون به دست رسیده از سخنی هر روز، پشت بام تگرگ و ترانه و زبان، تاول اندوه در ساحت ساعت هیچ! جز نق نق مضاعف و پافشاری مکرر که اینگونه بر بی تعلقی نشانه رفته ست دست به گریبان با " رفتن" که " ماندن" بر ابریشم گردن می لغزد با تیغی زنگ زده انگار نگاه برف هراس سرخ حضور است و نگاه پرنده، انجماد یک گذر. |
|
همین امروز شنبه در حال زیر و رو کردن اخبار و رویدادها و میل ها و نوشته ها ی آنلاین بودم که در "قسمت نظرات "یک پیام جدید روی شعر " بونزای" توجه ام را جلب کرد و باز که کردم اشک به چشمانم آمد و ...
به قد و قامت یک اوج شکستن امروز گریه کردم و هوا باز نشد
نوشته های دو یار عزیز بود که روزگاران شاد و غمگین همدیگر را تجربه کرده و دل در گرو رفاقت یکدیگر گذاشته بودیم. امروز بهزاد و ساغر منت بزرگی به سرم گذاشتند و مرا کمی از درون سبک کردند. تصمیم گرفتم نوشته هاشان را همانگونه که در " قسمت نظرات " با حوصله نوشتند اینجا بیاورم و اطمینان هم دارم که در طول ساعت ها گپ و خنده و تعریف و یادآوری آن خاطرات نوشته شده. بنا براین همینجوری قلفتی آنها را کپی-پیست کردم تا اینجا باشند و بمانند برای همیشه.... دمتان گرم و خنده دار و وروجک باقی بمانید یاران! ---------------------------------------------------------------------------------------------------- سلام یار قدیمی! قسمت دویم... شعر " نت تن" را میل کردم برات ، جراحی یادت نره! مواظب دستات باش! |
|
انگار انتهای یک "شین" ایستاده ام و می خواهم دهان به دهان شاد شوم "الف" را
اما فاصله ی بین یک کلاغ تا یک پُر را فرصتی ای کاش تا بدانمکاغذ ها بیهوده خط خطی نمی شوند و " دال " ته آن نشسته
راز اینجاست که از پشت شانه های این " بچه ی سه چشم"" دنیا مجروح مجروح نیست دنیا "بونزای" زیبایی ست نوک آن قله ی لیز سفید
وقتی تمام شب را پای پیاده به شکار حس می رود می دانم که آمده است کافی نیست؟ حالا هم تا ایستگاه بعد دستکش هایم را می پوشد ، که هیچ چیز اتفاقی نیست و برای آنکه بخندد همه چیزآماده . الیرظاع ته بیب ظادح 1-21-08 برای یاشار احدکه با سه چشم خندان دنیا را مجروح مجروح نمی بیند... با صقا بماندو حس اش سرشارُ... که فرصت زیاده می کند و علت کوتاه می شود.. |
|
نا به هنگام، بنگ بنگ که بیدار می شود کلید می اندازد و رعد و برق پایین می آید تا شعور مگس ها تا بوی قرمز گرم تا خاکی مایل به خرابه ها تا بی رنگ ِ بی رنگ
نا به هنگام شیهه که می کشد طبل خاموش و دارکوب سرش را گرم با کلافی به هم ریخته گربه در هوا می چرخد نگاهش
قاصدک سقوط می کند، تا خنجر خار تا چنگ و پیراهن
عقاب در قابی پلک می زند با جوجه هایش بازی می کند و خودش را به کوچه می زند
صورتی رنگ ها در جعبه ی جادو واژه ها را شقه شقه می کنند
بنگ بنگ که بیدار می شود از تاقچه فرو می افتد چتر سیاه قدیمی دم دست بچه ها
حالا دیگر هیچ اتفاقی دست را روبروی چشم ها نمی برد |
|
همچنان چین و شکن های پر و پروازی، که به اندوه دلی می مانست، پِر شدم از هوس ابری کوچ
پر زدم ... پر به فرامرز خیال سخن از حیرت خاکستری باران بود، که به زرینه ی خورشید نظر دوخته بود سخن از هیچ شدن بود، درآن ژرف خیال. ماه در یک شب پُر حجم و ثقیل دل به تاریکی بست نقره اش از وسط باغچه ها پر زد و رفت سخن از حیرت خاکستری باران بود، که به میراث سراب و به بیگانگی لحظه ی خواب نظر انداخته بود واپسین لحظه ی رؤیا که رسید، آنچه در چنته ی دل بود به دیدار اقاقی ها رفت وآنچه در خالی دستانم بود، در عقیق شب چشم ات گل کرد و لطافت سر هر شانه ی موج به تمنا بر خاست سخن از حیرت خاکستری باران بود! سخن از هیچ شدن بود، درآن ژرف خیال وقت برگشتن من از رؤیا روشنی، قلب زمان را لرزاند و من از ضربه ی پای خورشید، از فرامرز خیال به فرو خوانده شدم. |
شعری از یاشار احد صارمی
به هنگام نارنجي گردي در حوالي پرتقال ها |
|
گاهی که مثل خودت راه می روی، دلم خوش است که در این اتاق سه گوش صدای له شدن هیچ چیز زیر هیچ چیز نمی آید کافی ست لبخند نزنی تا جای فشنگ ها لو برود در "ای میلی" همانطور که جای بوسه ها ای کاش می دانستی که شنبه ها ی خاکستری بد جور دهان های باز را زیر می گیرد تو اما یکشنبه بودی لم داده ، کنار یک تک بیت نوزاد که در خیال چاله ای در امامزاده طاهر چروک هایش به توان دو میرفت دیگر به عقربه ها زل نزن! این لاکپشت های به پشت افتاده و سرنیزه های در خاک فرو رفته گواه زود رسیدن ها نیستند |
|
تولد و شعری از دوستم آرش عبدی از دانمارک
10 شهریور گویا من متولد شدم ، به رسم اینجایی ها؛ اول سپتامبر. همین امشب؛ همین ساعت که می نویسم( به گفته ی مادر گرامی مان که رنج این آمدن ما به دوش ایشان بود). اینجا قسمتی از شعر "تولد" از مجموعه ی " فراسوی انتظار" که در سال 1992 م. در کپنهاک سروده شد را تقدیمتان می کنم . |