در گرد گیری آن روزها و این

می بینی !
میان دو لنگه ی در
"اما" و "اگر" ایستاده ام
و دل شور می زند
که نیمه ی خالی خودم را تنه بزنم،
یا...
کنار این کوچه هم که دراز می کشم
پایم کش ش ش ش می آید تا اولین نُت
که می نوازم ...
هی شور، هی شور،
بشور !
تا فرود دیوار های این خیابان،
با بلند گوهای دورگه اش
تو هم ، با اینکه همین بغل هستی،
پیدا کردن ات، ...
هوووم!
و من با این مُهر شهریوری روی پیشانی ام
برای میزبانی ات ... ای ی ی ی
بسیار گرم ام
که از سرت هم نمی گذرد
آب کردن این همه یخ
میان دست های فاصله،
لابد!
این بهار را برایت تغییر خواهم داد،
می گفت !
و من
در گرد گیری همان روزها و این ،
دستم به هیچ دستگیره ی دری قد نداده هنوز
فروردین ها و اینها
زیر این همه خاک ذغال زمستان شد،
و هیچ سربازی از هیچ ماندنی،
جگر وطنی اش حال نیامد
من هم بی خودی دیوانه نشدم
که تو بنشینی و لای دانه های تسبیح چرک ات
یکی یکی تا شب برویُ
برگردی به شب
و درست قبل از چماق و چاقو
خودِ بیمارستان هم نیاید عیادت ام
کتاب از آسمان می ریزد
ص
اما تو!
تو که نمی نویسی
قلم مجیز می کشد
و دست،
دست هم خجالت می کشد که بشکند یا...
تو که نمی نویسی،
همه قاپ می زنند
بلگه ها را
بلگه های شعر
در هوای وبلاگی ی گیج
و شعرهای چل تکه بدنیا می آیند،
دست هاشان، عرق تن قلمی
پاها، شیره ی خیال جوهری
و سر ها ... شاید دواتی...
ای ولدالزنا شعر !
تو که نمی نویسی قلم خجالت می کشد
و تو بغل دست خودت ،
می نشینی، صندلی آخر
که راننده می شود ترمز دستی
پیامبر "خلیل جبران" کف اتوبوس
چرب می شود
روزمره می شود
زن، مژه هایش می پرد:
یعنی میهمان!
سفر؟ شاید
و تو( ما) می رود توی خاطره ی اتوبوس
در ذهن دره
و تا ین دهان دره
کتاب از آسمان می ریزد،
وقتی بروی!
باز لابد!
اصلا نرفته بودم که برگردم!
این جغد ها ی منتظر آماده باش ،
آسمان هم برایشان کم می آید
و همینطور روی همه چیز می استفراقند
تمام برگ ها می شود پر از اینها
پر از آنها
و تفاله
که بازگردی؟
نرفته ای که باز گردی!
که؟ نه نمی رود!
این رفت و آمد "کج دار و مریز"