![]() |
![]() |
|
| اتاف شعر علیرضا طبیب زاده |
|
چندی پیش وبلاگ دوست نویسنده ام لیلا صادقی را ورق می زدم که یکباره چشمم روی واژه ی "سینما رکس" ایستاد. در حین خواندن متن، ذهنم برگشت به ۳۰ سال پیش، شب ۲۸ مرداد ۱۳۵۷ که در خانه با خانواده نشسته بودیم و این خبر را از رادیو شنیدیم :
سینما رکس آبادان آتش گرفت و تمامی تماشاگران که در آرامش مشغول تماشای فیلم بودنددر آتش سوختند. این دردناکترین واقعهء دوران انقلاب 57 ایران بود. تعداد قربانیان این حادثه، بنا به روایت رسمی دولت وقت، 377 نفر بود که بعداً به 430 نفر افزایش پیدا کرد. مسئولان گورستان آبادان صحبت از بیش از 600 جسد سوخته میکنند که به حقیقت نزدیکتر است چون بنا به گفتهء مسئولان فروش بلیت، برای آن سئانس در آن شب، بیش از 650 بلیت فروخته شده بود. به هر حال پس از ۳۰ سال، تفاوت بین تفکر آن نسل و نسل جوان امروز در این است که لیلا اشاره می کند: شاید پرسش نسل قبل این بود که چرا سینما رکس سوخت، اما پرسش این نسل این است که سینما رکس چرا پس از انهدام دیگر ساخته نشد، چرا تخریب شد و چرا از ذهنها پاک شد. . . لیلا از مشاهدات اش می نویسد: اما به نظر میرسد در جشنواره فیلم کوتاه دوباره یادی از این خود یا دیگر سوزی شده است، اما چرا نمایش این فیلم با اخلال مواجه شد؟ اکران اول آن ساعت 9:30 صبح بود که قاعدتاً همه در آن ساعت یا با پتوها و بالشت های خود درگیرند یا با دفتر و دستک اداره و کار و کارفرما. تکرار آن در آخرین روز قبل از اختتامیه بود که بعد از ده دقیقه نمایش، فیلم را قطع کردند و گفتند آنتراک. به نظر چندان دلچسب نمیآید که وسط یک کنش فرهنگی و یک ادعای فرهنگی دهان پرکن که توی جهان به آن افتخار میکنیم و میگوییم ما هم مثل همه جای دنیا کارهای فرهنگی میکنیم، برای یک آگهی تبلیغاتی که گویا هواخوری بینندگان است، نمایش یک فیلم را قطع کنیم، در صورتی که میشد بعد از هواخوری نمایش فیلم را آغاز کرد. بعد از ده دقیقه که دوباره به سالن برای دیدن ادامه فیلم وارد شدیم، دوباره ده دقیقه از فیلم که گذشت، صدایی در سالن فریاد زد که کارگردان فیلم را دارند میبرند پاسگاه. روی پرده آدم ها میسوختند و بیرون از پرده آدمهای دیگری. شاید برای همین است که می گویم حادثه سینما رکس یک خودسوزی ناخواسته بود. یک خودسوزی اجباری. شاید بشود گفت که هنرمندان ایرانی نیز با نوشتن، فیلم ساختن و کار کردن در فضایی ناامید کننده، هر لحظه در حال خودسوزی هستند و این یکی دیگر از رازهای زودمرگی هنرمند ایرانی است. ...و من می اندیشم که فاجعه ها به چه رنگ های متفاوتی در پیرامون مان اتفاق می افتند و چه زود فراموش می شوند... به هر روی، از ۳۰ سال پیش ، از آن شب تابستانی و داغ... و از آن بهت مزاحم خود را بیرون می کشم و می آیم تا همین ۱۰ سال پیش... که پرویز صیاد با تاتر " محاکمه ی سینما رکس" وارد کپنهاک شد و در اولین شب نمایش آن دوباره عمیقن به یاد آن فاجعه افتادم...و این محاکمه، همان شب در ذهن ام ، به این شعر تبدیل شد که:
نمایش در نمایش (محاکمه سینما رکس) از دفتر شعر " فراسوی انتظار" - کپنهاک 13-8-1998
شبی بود و / دمی بود و / فضایی غرق درابهام نمایش در نمایش در حجاب عقده های تلخ بی فرجام
رهایان، خیره بر تصویر های ترس جدایان، حسِ دلسوزانه، انبوه لبان لرزان و احساس تپیدن، رخت از دلها، چه غمگینانه بر بسته
گذر از بطن دهلیزِ خروش آتش و فریاد، آنهایی که می رفتند و آنهایی که می ماندند
ترس، خواری! ترس، اما انتظار سخت یاری شاهدان مرگ و مجری ها... و قربانی به مسلخ می رود اینک
شبی بود و دمی بود و تمامی... و یک نقطه به پایان شروعی شاید اما ... خط آغازی به دنیای رها بودن ماندنی ها رُسته در سیلاب استدلالُ وجدان گدازنده و دم هایی که می میرند می پوسند می رویند وپاسخ ها که می کوبند
حدیثِ مرگ تدریجی تقاص ماندن و دیدن شکست روز در شبهای ناخفتن و شبها حامل اندیشه های تلخ و جانفرسا ست
به چشم انداز درهای عظیم اژدها خو و ره هایی که جوف سالیان را سخت می کاوند
به شبهایی که می آیند، درد ناتمام ما، طبق ها از سخن دارند و این ما، ماندنی ها! همه در امتداد خسته ی رفتن، کجا رفتن، نرفتن، باز گشتن و احساس گناه گنگ و گردنده، کلید این معما را به چل تاقِ عظیم نامرادی ها ،
شب ِ رفتن، شبی بودُ و / دمی بود و / تمامی... برای ما ، چه شبها و.... چه دَم ها و .... جوابِ ناتمامی.
با تشکر از لیلا صادقی گرامی برای نگاه زیبایش به پیرامون.
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
کوچه ی شعر علیرضا طبیب زاده
____CopyRight ©2002 ____ |
| پیوندهای روزانه |
|
پروفایل در فرهنگ دات اورگ آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|